اما روزی می رسد که دست مرگ نقاب از دیدگان بر می دارد و هر آنچه را که در زندگی مورد علاقه ما بود از ما می گیرد فقط آن وقت می فهمیم که جام زندگی از اول خالی بوده و مااز روز نخست از اینجام جز باده و خیال ننوشیده ایم
شعر و قطعه ادبی
اما روزی می رسد که دست مرگ نقاب از دیدگان بر می دارد و هر آنچه را که در زندگی مورد علاقه ما بود از ما می گیرد فقط آن وقت می فهمیم که جام زندگی از اول خالی بوده و مااز روز نخست از اینجام جز باده و خیال ننوشیده ایم
صدا کن مرا
صدای تو خوب است
صدای توسبزینه آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن میروید
من در این عنصر خاموش از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم
بیا تا برایت بگویم تنهایی من تا چه اندازه بزرگ است
کاش تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی می کرد
خاصیت عشق این است
سهراب سپهری
باد سرد زمستانی گلبرگهای گل مریم را به آهستگی تکان داد گل ناله کنان خبر دوری خود را با باد به گوش بلبل شیدا آن عاشق مهجور فرستاد .
پرنده زیبا با دل کوچک و پر از طپش خود جسم نحیف و بی رمقش را به گل رساند .
ناله و زاری آغازکرد که ای جفا پیشه این چه وقت دوری کردن است ؟ من چگونه درد هجران تو را تحمل کنم؟
بیچاره گل مریم شبنم صبحگاهی را از دیده فرو بارید و به دلداری از بلبل عاشق پرداخت و گفت : هنوز چند صباحی از وقت وصال باقی است و تو می توانی دمی کوتاه از مصاحبت من لذت ببری
دقایقی چند نگذشته بود که باغبان پیر با صورت چروکیده و ابروان سفید در حالی که از شدت اندوه چین و چروک صورت دو چندان شده بود زمزمه کنان پیش آمد و در حالی که کارد تیز وبران خود را در برابر دیدگان اشک آلود بر گردن ظریف معشوقه گذاشته بود گفت:
عمر تو با سپری شدن بهار پایان گرفته. من توان ندارم مرگ تدریجی تورا تحمل کنم به این جهت از گلستان دورت می کنم و از معشوق جدا می کنم و به کسی که می خواهد برای دیدار عشقی رود تسلیم می کنم .
باغبان دسته گل مریم را به فردی داد در حالی که خود مشغول کندن چاله ای بود تا بلبل عاشق و مرده از غم گل مریم را دفن کند که حالا به خوابی ابدی فرو رفته بود.
گل سرخ و بلبل عاشق

بلبلی عاشق به دنبال گل سرخ رفت و گفت : عاشقت شده ام
گل گفت : اما زمستان لب های مرا منجمد کرده ، سرما غنچه های مرا سوزانده و باد وطوفان شاخه هایم را شکسته و امسال مرا هیچ گل سرخی نخواهد بود
بلبل گفت : آیا هیچ راهی وجود ندارد فقطیک گل سرخ باشد .
گل گفت : یک راه را می شناسم اما چنان هولناک است که جرأت گفتن ندارم
بلبل گفت : بگو من نمی ترسم
گل گفت : باید آن را به آهنگ نسیم در مهتاب به وجود آورم وبا خون دل بلبل عاشق رنگش کنم و تو اگر گل سرخ می خواهی باید سینهدر خارهایم گذاری و درآن حال برایم آواز بخوانی آیا در عشق خود صادقی ؟برای جانبازی حاضری؟
بلبل گفت : حاضرم
چون ماه در آسمان تابید بلبل قلب خود بر تیغ گذاشت وسینه به خار نهاد و تمام شب نخمه سر داد خار هردم در قلب او فرو می رفت و خودش را می کشید با هر ترانه بلبل گلبرگی پدید آمد درد تمام وجودش را فرا گرفت و نغمه اش هردم سوزناک تر می شد چون در وصف عشقی می خواند که در گور هم نمی میرد ناگهان گل سرخ شگفت انگیزی رویید به سرخی یاقوت و بلبل آخرین نغمه خود را سر داد و گل سرخ از آن نغمه به وجود آمد
گل به بلبل گفت نگاه کن سرخی گل کامل شد اما بلبل جوابی نداد
شب سیاهی خود را از زمین برچید خورشید از پشت کوه ها خود را بالا کشید در آن وقت پسرکی پنجره اتاق خود را باز کرد و خم شد آن گل را چید و آن را بویید و لحظه ای بعد آن را به کوچه انداخت گل در کنار راه افتاد و ارابه ابی رهگذر از آن میان گذشت و پرپرش کرد کمی ان طرف تر بلبل خار در دل در میان علف ها مرده بود
رازو نیاز

گیرنده وجودم را روی موج آبی تنظیم می کنم یک ترنم آسمانی دلم را می بارید حال عجیبی است بی تابی دل ! به شیدایی ستارگان می نگرم و به مهتابکه هم اینک محرم دلدادگان شبگرد است همان ها که گل های سجاده شان را بی نهایت آبی رسانده اند !
کاش احسا س گرم این شوریده گان شهر عشق را می فهمیدم
گیرنده وجودم را روی موج آبی تنظیم می کنم صدای ما را از مرکز باران می شنوید برمی خیزم زیارت باران برایم عالمی دارد می گوین دعا در باران به استجابت نزدیک تر است
خدایا پاره های روحم را به هم بیامیز که یگانگی ذات و جنس این روح خدایی است
خدایا چشم هایم را در آیینه می بینم اشک عشق در باران تماشایی است
بارالها به من بیاموز که چشمان همگان چون آب خالص و چون خاک متواضع و فروتن باشد .
خدایا روزگار استادی است سختگیر پس ما را شاگردان سخت کوش او قرارده تا در روزهای زندگی پیروز باشیم و به ما بصیرت عنایت فرما تا در زشتی ها غوطه ور شویم خدایا ما را سرشار از عشقت کن و حاجت تمام حاجتمندان را بده